پنج شنبه، 30 خرداد 1398 / 2019 June 20
نام فرستنده
پست الکترونیکی گیرنده
پیام برای گیرنده
خزعلی ، ابوالقاسم (مرحوم)

آیت‌الله ابوالقاسم خزعلی به سال 1304 شمسی در شهرستان بروجرد دیده به جهان گشود. تا سن نزدیك ده سالگى‌ را در زادگاهش سپری كرد. آنگاه به همراه پدر، مادر، جدّ و برخی دیگر از بستگان به مشهد مهاجرت كرد. بعدها بستگان وی به بروجرد برگشتند؛ ولی پدر، مادر، برادران، خواهران و خود او در مشهد ماندند.
در بروجرد به مكتبخانه سیّد جعفر شیرازی(ره) می رفت. وقتی به مشهد آمد در یكی از مدارس، آزمونی از او به عمل آمد و در كلاس چهارم مشغول به تحصیل شد و تا كلاس ششم ابتدایی را در مشهد گذراند. سپس بعضی از كلاسهای دبیرستان را شبانه خواند. پس از اتمام دوره دبیرستان مشغول به كار شد تا زمانی كه رضاخان تبعید شد و زمینه ورود به حوزه علمیه به وجود آمد.  شب ها مشغول تحصیل و روزها مشغول كار شد. كارِ او  نوشتن فاكتورهای فروش و ثبت و ضبط اموال مغازه ای بود كه لوازمِ كفش، مانند میخ، مقوّا و امثال اینها را در آنجا می فروختند. زندگی آیت‌الله خزعلی در حدّ زندگی مستضعفان بود و با رنجی كه پدرش متحمّل می شد زندگی ساده ای را می گذرانید. در بروجرد كه بود حتی برای تهیّه كاغذ مشكل داشت. معلّم او می گفت: یك ورق حلبی بیاورید و آن را چهار قسمت كنید یك طرف انشاء، یك طرف مشق و... بنویسید. به مشهد كه رفتند در منزلی با یك اتاق، چهار ـ پنج  نفری به سر می بردند. به همین دلیل، ابوالقاسم تصمیم گرفت مشغول  كار شود. ویژگی خاصّ پدرش این بود اعتقادی راسخ به ولایت داشت. وقتی رضاخان مجالس عزاداری را تعطیل كرد، پدر او و دوستانش مقیّد بودند در روز عاشورا، زیارت عاشورا را بخوانند. ازاین‌رو، به بیابان می رفتند تا كسی متعرّض آنان نشود. ابوالقاسم هم از همان جا علاقه زیادی به زیارت عاشورا پیدا كرد و بعدها در پای منبر سیّدی والاقدر، نهج‌البلاغه را یاد می گرفت و به واسطه بیان همین سیّد والاقدر بخش هایی از نهج البلاغه را كه در همان سنین كودكی فرا گرفته بود، هنوز در خاطر داشت و گاه گاهی ذكر خیری از ایشان می کرد.
آیت‌الله خزعلی می گفت در مدرسه نوّاب چهار نفر در یك اتاق زندگی می كردیم و نام هر چهار نفر ما ابوالقاسم بود و آن چهار نفر عبارت بودیم از: خزعلى، صرّاف زاده، یگانه و جلالى.

آیت‌الله خزعلی وارد حوزه علمیّه مشهد شد و در مدرسه علمیّه نوّاب مشهد به تحصیل مشغول گردید.  مقدّمات و ادبیّات را پیش اساتیدی چون آقای صدرزاده، آقاى خداىى دامغانی و مرحوم محقّق قوچانی خواند. همچنین  لمعه، قوانین و معالم را نزد مرحوم حاج سیّد احمد یزدی تلمّذ نمود. رسائل، مكاسب و كفایه را نیز نزد مرحوم آیت‌الله هاشم قزوینی خواند و مقداری از بحث كفایه را نیز در خدمت شیخ مجتبی قزوینی تلمّذ نمود و نیز یك سال شب ها در درس خارج مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی كه معلّم سطوح عالی بود حاضر گردید. پس از آن تصمیم گرفت تا در درس حضرت آیت‌الله العظمی بروجردی(ره) كه آوازه ایشان در آن زمان در سراسر حوزه ها طنین افكن شده بود، شركت كند؛ بدین منظور در سال 1324 شمسی وارد قم شد. به گفته آیت‌اللهخزعلی درس آیت‌الله العظمی بروجردی جذبه قوی ای داشت، خیلی منظّم و منقّح بود. ازاین‌رو، بسیاری از طلاّب مایل بودند در درس ایشان شركت نمایند. آیت‌الله العظمی بروجردی(ره) هم درس فقه داشت و هم درس اصول که به گفته آیت‌الله خزعلی وی فقط در درس فقه مرحوم بروجردی شرکت می کرده است. آیت‌الله خزعلی می گوید:« در آنجا بود كه من تواضع مرحوم امام و آقاى داماد را دیدم؛ چرا كه منِ طلبه جوان و حضرت امام(ره)  كه خود از مدرّسان بزرگ حوزه بود و افرادی مانند او نیز در درس مرحوم بروجردی حاضر می شدیم».
ارتباط با آیه اللّه العظمی بروجردى
آیت‌الله خزعلی می گوید: «درس مرحوم بروجردی بسیار محقّقانه بود. بنده گاهی به صورت كتبی اشكال می كردم. از یادگاری هایی كه از ایشان دارم این است كه در درس استصحابِ متعارض، اشكالی مطرح كردم و به ایشان دادم. وی در جلسه بعد مطرح كردند و پاسخ دادند. از همان جا فهمیدم كه ایشان شاگردپرور است. بعد كم كم فاصله بین من و او كم شد و مهر و محبّت او شامل حالم شد، اما از چیزهایی كه خیلی مرا به مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی (ره) نزدیك كرد حادثه تبعید من در سال 1339شمسی به رفسنجان بود و به علّت تعرّضی كه به شاه داشتم، تقریباً می خواستند حكم اعدام صحرایی برای من صادر كنند و بعضی از سرمایه داران رفسنجان هم مطلب را خیلی پر و بال داده بودند. من در مقابلشان ایستادم. آنان هم بر ضدّ من توطئه كردند و مرا به مدّت سه ماه به گناباد تبعید كردند. در این میان نامه ای برای آقای بروجردی نوشتم كه من از نظر آب و هوا مشكلی ندارم و مدّت سه ماه هم برای من مهم نیست؛ ولى اینجا صوفی ها هستند و می خواهند با من ملاقات كنند و من از اینها ناراحت هستم، اگر یك جای بدآب و هوا باشد و سه ماه را به نه ماه تبدیل بكنند برای من بهتر است. آقای بروجردی خیلی متأثّر شدند و به دستگاه اشاره كردند و پس از آن شیخ مجتبی اراكی را به نمایندگی از خود به رفسنجان فرستادند و مسئله را حل كردند و قضیّه تمام شد. پس از پایان دوران تبعید آمدم خدمت آقای بروجردی و عذر خواستم، گفتند: نه كار برای خدا بوده و ان شاء اللّه نتیجه اش خوب است. مباشر ایشان گفت: آقای بروجردی یك شب به خاطر شما تب كرد. من خیلی ناراحت شدم و گفتم: من عذر می خواهم، در مقام زحمت دادن به شما نبودم. وظیفه ای بود كه چیزی گفتم. گفت: نه طوری نیست. خاطرم هست وقتی مرا از خانه برای تبعید بیرون می بردند قرآن را باز كردم یكجا آیه منحصر به فردی در قرآن هست كه با این قضیّه ما می خواند «« الَّذينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ يُذْکَرُ فيهَا اسْمُ اللَّهِ کَثيراً وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزيزٌ »». این آیه خیلی مرا دلگرم كرد و من در راه، الطاف خفیّه را آشكارا می دیدم. این جریان به گوش حضرت امام (ره) رسید، مرا خواست. با خود گفتم نكند ایشان بگوید: تو یك طلبه هستى، با شاه چكار دارى؟ ازاین‌رو، من هم خیلی مطالب را نگفتم، بلكه گفتم: چون اینان می خواستند بچّه ها را فاسد كنند، من هم وارد عمل شدم. دیدم كه با رشادت فرمودند: نه، مایه ای در شما هست و این جریان تن به تن ما را با ایشان مرتبط كرد».
 فعّالیّت های سیاسی و اجتماعی پیش از انقلاب
آیت‌الله خزعلی درباره مبارزات سیاسی و انقلابی خود در پیش از پیروزی انقلاب اسلامی می گوید: عادتم بر این بود كه در برابر بدی ها ایستادگی می كردم و همچون پدرم روحیّه پرخاشگری داشتم. در منبر معمولاً چنین بودم. حتی پیش از انقلاب در آبادان اگر حركت سویی انجام می شد، من فریاد می كشیدم. در آن زمان كمونیست ها هم فعّالیّت می كردند. صبح آمدم مدرسه، یكی از كمونیست ها گفت: شما به ما نسبت توده ای داده اید؟ گفتم: من نسبت ندادم، بلكه رئیس فرهنگ گفته است. او گفت: آنان باید بیرون بروند. در بین بحث، ناخواسته توهینی به حضرت نوح(ع) كرد. گفتم: روشن شد كه توده اى هستى؛ زیرا اگر مسلمان بودی به پیغمبر توهین نمی كردى. سرانجام بعد از 24 ساعت آنجا را ترك كردند. این واقعه در حدود سال 1326 یا 1327شمسی رخ داد.
بعدها كه قضیّه رفسنجان و تبعید شدنم پیش آمد، دیدم زمینه آماده شد. ازاین‌رو، گفتم اكنون كه فریادگر بزرگی هست، پس باید مشغول فعّالیت شوم. لذا از روزی كه امام را شناختم، همواره از او اشاره كردن و از ما به سر دویدن بود. و از این رو بود كه فرمود: پیام مرا به علماى نجف آباد برسان و این زمانی است كه هنوز نهضت شروع نشده بود. بنابراین، من خدا را بسیار شاكرم كه از یك ماه پیش از نهضت تا شب آخر (14 خرداد 1368) در خدمت این مرد بوده ام. وقتی كه نهضت شروع شد و امام(ره)  را تبعید كردند و بعد از نه ماه و چند روز بازگشتند. دوستان گفتند: منبر بازگشت ایشان را شما به عهده بگیرید. خود امام هم اشاره اى كردند. رفتم خدمت امام ـ هجدهم فروردین ماه 1343 بود ـ. روزنامه اطلاعات نوشته بود: چون روحانیّت با دستگاه كنار آمد، ایشان را آزاد كردند. امام با آن روحیّه انقلابى‌اش فرمود: آیا می گویی مطلب دروغ است؟ اگر نگویی خودم از پاى منبر فریاد مى‌زنم و می گویم. گفتم: این كه چیزی نیست، از این مهم تر را هم می گویم. شبی در فیضیّه جلسه اى تشكیل شد، آقایی قبل از من منبر رفت. موج جمعیّت، سیل آسا می آمد، آن بنده خدا نتوانست منبر را اداره كند، آمد پایین. با خود گفتم: با این جمعیّت كه خود امام(ره)  در آن حضور دارند، اگر نتوانم منبر را اداره كنم، براى امام خیلى بد می شود و مناسب نیست. ازاین‌رو، بر خدا توكّل كردم و به منبر رفتم. دیدم ابتدا باید این مردم را ساكت كرد. راهش چیست؟ پس از بیان بسم‌اللّه و گفتن حمد، گفتم: الف ـ ب ـ پ ـ ت ـ ...، مردم ساكت شدند. نبض مجلس را گرفتم. بعد در باره ایشان گفتم: روزنامه اطلاعات مطالب كذبی را نوشته است كه روحانیّت با دستگاه كنار آمده است! كدام روحانى؟ كدام روحانى می تواند با دستگاه كنار بیاید؟ امام نشسته بودند و گوش می دادند و دیدند كه آن حرارت لازم را به خرج داده‌ام و هر چه بود با صراحت گفتم.
در بین سخنرانى، هوا بارانى شد. گفتم: اى باران! تو ببار، بدن ها را پاك كن و من هم می بارم و هر دو با هم جسم و جان را تمیز و طیّب می كنیم. از این منبر، امام(ره) خرسند شدند و این منبر، تاریخی شد. برخی گفتند: در زندان صدام كه بودیم، این منبر را تكرار می كردیم. بعد امام (ره) فرمودند: تو و آقاى مشكینی و یك نفر دیگر همیشه باشید و من چون با امام خیلى خودمانی شده بودم، گفتم: اگر خواستید نفر پنجم را اضافه كنید كه همسو باشیم با ما مشورت كنید. امام از این صراحت لهجه خیلى خوشحال شد و فرمود: من می خواهم كه با من اینطور باشید؛ صریح‌اللّهجه باشید، مِنّ و مِنّ نكنید. وقتی كه ایشان به مقام رهبری رسید باز با ایشان صحبت و مشورت داشتم.
زندان، تبعیدگاه و شهادت فرزند
ایشان درباره دوران زندان، تبعید و شهادت فرزند خویش می گوید: در طول دوران مبارزات، سه بار تبعید شدم و یك بار هم به زندان قزل قلعه رفتم. تبعید اوّلم به گناوه بود که سه سال طول كشید و بعد به دامغان و زابل تبعید شدم. در تبعید سوم كه پنهان شدم تا دستگیر نشوم. در مخفیگاه، آیت‌الله خامنه اى به دیدنم آمد و با هم صحبت كردیم. در تبعید سوم وقتی كه پسرم در قم به شهادت رسید، دیگر از اختفاء بیرون آمدم. رفقا گفتند: تو را دستگیر می كنند. گفتم: دستگیر كنند. اگر در تشییع جنازه شهید مرا بگیرند، اشكال ندارد و خدا توفیق داد در شهادت ایشان اشك نریختم. دوستان گفتند: گریه كن تا قدری آرام شوى. گفتم: نه ـ بحمداللّه ـ من آرامِ آرام هستم و این جمله به ذهنم آمد كه به خدا اگر او با لباس دامادی می خواست به حجله برود، این قدر آرام نبودم كه الاَن آرامش دارم. این حرف مرا در نامه اى به امام نوشتند و ایشان فرمودند: با این جمله پشت دشمن را شكست.
مادر شهید گفت: من می خواهم جنازه فرزندم را ببینم. گفتم: اگر قول بدهی كه گریه نكنى، اشكال ندارد! قول داد و به قولش هم عمل كرد و بچّه را دید.
در زندان قزل قلعه كه بودم مرحوم ربّانی شیرازی هم بود البته ایشان در زندان عمومی و من در سلّول انفرادی بودم.
یك بار اعلام كردند كه می خواهند ایشان را آزاد كنند، البته نیرنگی در كار بود و او در جریان نبود وقتی كه خود را آماده كرد و آمد بیرون، بلافاصله او را به سلّول انفرادی بردند كه ایشان از این كار زشتشان بسیار عصبانی شد و دست به اعتصاب غذا زد. من با ایشان یك سلّول فاصله داشتم.
سلّولی كه بنده در آن بودم بسیار كوچك بود (دو متر در دو متر بود) و یك ارمنی هم با من در آن سلّول بود.
خیلی با هم صحبت كردیم و بعد از مدتی اسلام آورد و بعد از چند روز به زندان عمومی منتقل شد. الاَن مسلمان خوبی است و هنوز هم به دیدن من مى‌آید. روزی زندانیان به یك توده اى حمله كردند و گفتند: شما آدم نیستید، اگر آدم بودید زندان نمی آمدید. من گفتم: حرفتان را بفهمید، آدم نیستید یعنی چه؟ موسی بن جعفر(ع) هم در زندان بود چرا نمی فهمید؟ گفت: با شما نبودم. گفتم: با هر كه بودی باش، چرا به مردم توهین می كنید؟
وقتی از زندان آزاد شدم، فهمیدم كه لذّت آزادی چقدر شیرین است! چون در زندان هر چه می گفتم: دست ما آلوده است، اجازه بدهید بروم بشویم، نگهبان می گفت: موقع وضو می شویى. تا این گرفتاری ها نباشد آدم آزادی را نمی فهمد. پس از آزادی از زندان به تدریس پرداختم و در باره مرجعیّت امام(ره)  هر چه می آوردند امضاء می كردم. یك بار در اعلامیّه‌اى نوشتم: اعظم مسائل اسلام، نجات اسلام است و من در چهره این مرد؛ یعنی امام(ره) نجات اسلام را می بینم. ازاین رو، تقلید از ایشان مسلّم است. زمانی در اهواز، ده شب منبر داشتم كه شب هفتم خیلی اوج گرفت. ساواك مرا احضار كرد. یك سرهنگِ خشن در مقابلم نشسته بود. سكوت كرده بود، من هم سكوت كردم. از ایشان مطلبی داشتم، با خود گفتم: باید این مطلب را به او یادآوری كنم. گفتم: شنیده ام كه شما در اصفهان به مؤمنان سفارش كرده‌اید كه با سادات و اهل علم خوش رفتار باشند! گفت: شما چرا این قدر شلوغ می كنید؟ گفتم: من منبری می روم كه مردم می خواهند. گفت: نه، امشب باید از اهواز بروید. گفتم: هفت شب منبر رفته ام، سه شب دیگر هم اگر منبر بروم، رفتن من طبیعی خواهد شد؛ امّا اگر شما مرا می فرستید بازتاب آن با شماست. از من خوشش آمد، گفت: خوب مردم را تهییج می كنید! بعد گفت: چون می خواهی به مشهد بروى، می خواهم پول شما را بدهم. گفتم: من پول دارم. گفت: می خواهم در ثواب آن شركت كنم. آمد پول در جیبم بگذارد، مچ او را گرفتم و گفتم: جناب سرهنگ! تا به حال یك شاهی از این پول ها را نگرفته‌ام و نخواهم گرفت. گفت: نه این براى رفتن شما به مشهد است. شما یك زیارت بخوانید براى ما. گفتم: پول خیر، من پول نمی گیرم، ولى براى شما زیارت می خوانم و شما هم دست از این كارها بكشید. پول را داخل كشوی میزش گذاشت. بعد گفت: پس شتر دیدی ندیدى. گفتم: من حرف هاى خودم را می زنم و از كسی نه پولى گرفته ام و نه خواهم گرفت. یك وقت در حرم امام رضا(ع) دیدم همان سرهنگ دست به پشت من زد و گفت: التماس دعا. به او گفتم: این قبر كیست؟ گفت: قبر حضرت رضا(ع). گفتم: در مورد این نهضت ملاحظه شیعیانش را بكن. گفت: چشم؛ چشمِ گرمی گفت. لذا اگر ما ایستادگی كنیم، اثر مثبت دارد.
حفظ قرآن و نهج البلاغه
آیت‌الله خزعلی، حافظ کل قرآن و نهج البلاغه بود. خود ایشان در این باره می گوید: چون ادبیّات عرب را بسیار خوب خوانده بودم و علاقه زیادی به قرآن داشتم، به حفظ قرآن روی آوردم، ولى به دلیل تراكم كارها گاهی برنامه حفظ را رها می كردم تا اینكه سرانجام چند سال پیش مصمّم شدم كه كلّ قرآن را حفظ نمایم كه ـ بحمداللّه ـ این توفیق حاصل شد و در مسابقات كشوری حفظ قرآن کریم، مقام اوّل را كسب كردم و نیز در مسابقه بین المللى رتبه دوم را به دست آوردم. بعدها دوستانی (دانشجویانی) از دانشگاه امام صادق(ع) آمدند و گفتند: با ما درباره حفظ قرآن، معاهده اى برقرار فرما. گفتم: حفظ قرآن از شما و حفظ نهج البلاغه از من و این را هم می دانید كه كلمات نهج‌البلاغه سخت تر از كلمات قرآن است. سرانجام با آنان عهد كردم كه اگر شما برنده شدید، من شما را به حج می برم و اگر من برنده شدم، چون شما دانشجو هستید و درآمدتان كم است، هر نفر پنج هزار تومان به فقرا صدقه بدهید. خلاصه اینكه پس از دو سال یكی از آنان پانزده جزء و دیگری پنج جزء را حفظ كردند و من هم موفّق به حفظ كلّ نهج البلاغه شدم.
مسئولیت هاى پس از انقلاب
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران آیت‌الله خزعلی عهده دار مسئولیت های مختلفی در کشور شد. از جمله ایشان عضو مجلس خبرگان قانون اساسی و مجلس خبرگان رهبری بوده است. شنیدن گوشه ای از مسئولیت های ایشان از زبان خودشان شیرین است. آیت‌الله خزعلی می گوید: وقتی كه حضرت امام به ایران تشریف آورد، من در اهواز بودم و سه شهر اهواز، آبادان و خرّمشهر را شبانه روز سركشی می كردم و با مردم صحبت می كردم. مردم می خواستند در آنجا برخی نظامیان وابسته به حکومت پهلوی را بكشند؛ امّا من می خواستم امام بیاید و كار را تمام كند. ازاین رو، مواظب بودم و نمی توانستم این شهرها را ترك كنم. در یازدهم بهمن ماه به من تلفن كردند و گفتند: فردا امام می آید. شما بیا به عنوان پدر شهید صحبت كن. شهید مطهّری 35 دقیقه با من تلفنی صحبت كرد. طولانی ترین تلفنی كه تا آن موقع داشتم! گفتم: من نمى توانم اینجا را رها كنم. اوضاع به هم می ریزد. درست است كه دیدار امام و ملاقات اوّل، خیلی مورد علاقه من است؛ امّا چه كنم كه سه شهر به هم می ریزد. به ایشان گفتم: براى من مشكل است، ولى ایشان خیلى اصرار كرد تا اینكه سرانجام امام آمد و من در 22 بهمن ماه به منزل امام مشرّف شدم و عرض كردم: «الحمداللّه الذی أذهب عنّا الحَزَن» و گفتم عذر می خواهم اگر دیر آمدم، علّت را گفتم. امام فرمود: می دانم، وظیفه‌ات همان بوده كه انجام دادی. خلاصه اظهار لطف و محبّت كردند. وقتی كه حضرت امام بنده را براى عضویّت در شوراى نگهبان برگزید، عذر آوردم و براى بار دوم كه تقاضا كردند، قبول كردم. امام فرمود: شما بیا، به آن كارهایت هم می رسى. گفتم: چشم. اما علت اینكه از شوراى نگهبان كنار كشیدم براى آن بود كه در پایان عمر، چیزی درباره قرآن بنویسم، نكاتی را كه كمتر در تفاسیر گفته شده است از خود قرآن و روایات استخراج كنم و به آنها بپردازم. لذا تنها اثری كه از بنده به چاپ رسید، تفسیر سوره فاتحه الكتاب است. بر شعرهاى عینیّه ابن أبی الحدید درباره امیرالمؤمنین ـ كه هشتاد و چند بیت است ـ نیز شرحی نوشته‌ام؛ ولی اكنون نمی دانم كجاست. همچنین درباره تنظیم آیات قرآن نیز تلاشهایی انجام داده‌ام كه البته به اتمام نرسیده است.
زمانی اعضاى مجلس خبرگان قانون اساسى ـ در 25 یا 27 رمضان بود ـ خدمت امام رسیدند. ایشان مقداری صحبت و همه را ارشاد كردند. آن گاه پس از پایان جلسه به من فرمودند: تو بمان، آقاى بهشتی هم بماند. یكی ـ دو نفر دیگر هم بودند. نزد كسانی كه داراى محورهاى عقیده اى مختلف بودند، نمی خواستند چیزی بگویند. به ما چند نفر فرمود: مواظب باشید درباره مِلك مردم. سفارش فرمودند كه بی جهت كسی تعرّض به مال مردم نكند و هر كس به بهانه اینكه فلانى مستكبر است به اموال او دستبرد نزند و مورد تصرّف قرار ندهد. اگر كسی از راه شرعی مِلكی به دست آورده، هر قدر هم زیاد باشد كسی نمی تواند در آن تصرّف كند. امام می فرمود: من باید جواب خدا را بدهم. بحمداللّه قانون اساسی قوی ای تنظیم شد.
از دیگر كارهاى سیاسی من این است كه در سه دوره مجلس خبرگان رهبری عضویّت داشتم و در كمیسیون تحقیق فعّالیت کردم.
ارتحال حضرت امام(ره) و اقدام مجلس خبرگان
آیت‌الله خزعلی در این باره می گوید: رحلت حضرت امام(ره)  از دو جهت بسیار مهم بود؛ یكی به سبب رقم خوردن سرنوشت مردم و كشور؛ زیرا گرگهایی كه از دیرزمان دهانشان را باز كرده بودند و منتظر چنین فرصتی بودند، ناامید شدند و تودهنی خوردند. چنانچه خدای ناکرده اقدام خبرگان برای انتخاب رهبری با تأخیر صورت می گرفت، احتمال هر خطری می رفت.
از سوی دیگر، غم و اندوه فقدان خود امام(ره)  بود كه فشار زیادی بر ما وارد می كرد. وقتی امام(ره)  رحلت فرمود، مسئولان كشوری گردهم آمدند. آقاى هاشمی رفسنجانی نظرشان این بود که خوب است ما خبر رحلت حضرت امام(ره) را اعلام نكنیم، تا رهبر را انتخاب كنیم، آن گاه هر دو خبر را با هم اعلام كنیم كه مردم دلسرد نشوند. اما نظریه آیت‌الله خامنه اى مناسب تر و مورد قبول تر به نظر رسید. ایشان فرمود: شما هر تصمیمی بگیرید بنده موافقم؛ لكن باید ابتدا به رادیوهاى بیگانه گوش داد و دید كه آیا آنها از این واقعه خبر دارند یا نه؟ اگر اینها خبر را اعلام كنند و ما كتمان كنیم، آن موقع مردم می گویند ما خبر را از رادیوهاى بیگانه دریافت كردیم و سلب اعتماد خواهد شد. خلاصه اینكه ابتكار فكری خوبی به خرج داده شد و پیش از آنكه این خبرِ اندوه بار از طریق رادیوهاى خارج به گوش ملت ایران برسد، رادیوهاى داخلى، آن را مطرح كردند و این مشكلى بود كه رفع شد؛ امّا مشكل بعدی انتخاب رهبر بود كه آن هم با درایت اعضاى خبرگان و با هدایت هاى خداى متعال و عنایت امام زمان(عج)، این امر هم به نحو احسن انجام شد حضرت آیت‌الله خامنه ای ـ مدظله العالی ـ به رهبری انتخاب شدند و دلِ داغدار ملت مسلمان ایران و مستضعفان عالم تسكین یافت.
آیت‌الله ابوالقاسم خزعلی(ره) در تاریخ 25 شهریورماه سال 1394 در سن 90 سالگی به دیار باقی شتافت  و پس از تشییع در تهران و مشهد در جوار ملکوتی حضرت علی بن موسی الرضا(ع) به خاک سپرده شد.