پنج شنبه، 23 مرداد 1399 / 2020 August 13
نام فرستنده
پست الکترونیکی گیرنده
پیام برای گیرنده
بهشتی ، احمد

زندگی نامه:

تولد و دوران كودكى

اینجانب احمد بهشتی در سال 1314 شمسی در اسلام آباد (میانده سابق) از روستاهای بخش شیبكوه شهرستان فسا در خانواده ای روحانی متولد شدم.

پدرم مرحوم حجّه السلام و المسلمین حاج شیخ عبدالمجید بهشتی در روستاهای بخش مزبور و روستاهای بخش كردیان جهرم اقامه نماز جمعه و جماعت میكرد و از طریق منبر به ارشاد مردم میپرداخت. او به قدری در معاشرت با مردم صفا و صمیمیّت داشت كه كم تر كسی بود كه تحت تأثیر تذكرات، مواعظ و رهنمودهایش قرار نگیرد. در مبارزه با منكرات، سرسخت و صریح اللّهجه و بی پروا بود. به همین علّت، هم احترام و هم رعب داشت و با وجود و حضور او حتی خوانین و مالكان به خود اجازه تخلّف و كج‌روی نمى‌دادند. ساده زیستى، زهد و پارسایى، اخلاص و پرهیز از تجمّلات به او جایگاه معنوی بسیار با اهمّیّتی بخشیده بود. به یاد دارم یكی از مالكان متدیّن منطقه جهرم كه اهل ذكر و ورد و تهجّد و توسّل بود(مرحوم حاج محمد حسن دهقانی) میگفت: من در تمام عمرم در نماز به دو كس اقتدا كرده‌ام: یكی مرحوم آیه‌اللّه حاج میرزا آقا اصطهباناتی ـ كه از مراجع مقیم نجف بود ـ و دیگری پدر تو مرحوم حاج آقا بهشتى.

او تا سال 1345 شمسی در قید حیات بود. در آن سال بر اثر یك بیماری مزمن و طولانی دار فانی را وداع گفت و به لقای خداوند نایل گشت. عشق وافری به اهل بیت: داشت. به هنگام روضهخوانى، خودش بیشتر از مستعمان میگریست. او چند سال پیش از ارتحال در روستایی كه زادگاهش بود، بر تپّه ای به نام قلات برای خود قبری حفر كرد و گاهگاهی تنها به آنجا مى‌رفت و لحظاتی در قبر میخوابید تا همواره به یاد موت باشد و اكنون نیز در همانجا مدفون است. پیش از او كسی در آن جا دفن نشده بود؛ ولی اكنون عدّه ای از افراد مؤمن ـ و از جمله فرزند شهیدم دكتر محسن بهشتی طبق وصیّت خودش ـ در آنجا مدفون‌اند.

مادرم نیز نمونه زهد و پارسایی و تقوا و تهجّد بود. او در سال 1367 شمسی به زیارت بیت اللّه الحرام تشرّف یافت. حوادث تلخ آن سال كه منجر به شهادت چهارصد نفر از حاجیان ایرانی شد، به او صدمات شدیدی وارد كرد. در نتیجه بیمار شد و سه روز بعد از بازگشت به ایران از دنیا رفت و در كنار همسر خود به خاك سپرده شد.

در دوران كودكی من، روستای ما مدرسه نداشت؛ ولی مكتب خانه داشت. چند ماهی در زادگاهم و چند ماهی در روستای موسویه جهرم (دهزیر سابق) به مكتب خانه رفتم و قرآن  و سواد فارسی را آموختم. سپس نزد پدرم به آموزش نصاب الصّبیان، جامع‌المقدّمات، شرح قطر، سیوطى، تبصره المتعلّمین علاّ مه حلّی و شرائع‌الاحكام پرداختم.
 

دوران تحصیل

پدر و مادرم شدیداً به تحصیل فرزندان خود علاقه داشتند. از این رو، در سال 1328شمسی به همراه پدرم به شیراز آمدم و در مدرسه آقاباباخان مشغول تحصیل علوم حوزوی شدم. در آن سال ها از محضر مرحوم آیه‌اللّه حاج سیّد حسین آیه‌اللّهی ـ كه بعدها امام جمعه جهرم شد و سال گذشته(1379ش.) از دنیا رفت ـ و برادر بسیار خوش استعدادش مرحوم حجّه الاسلام و المسلمین حاج سیّد حسن آیه‌اللّهی بسیار بهره بردم.

پدرم عائله مند بود و خرج تحصیل فرزندان را به سختی تأمین میكرد. مادر ما با مختصر كار بافندگى، كسری مخارج ما را كه روزانه از ده ریال تجاوز نمیكرد، فراهم میساخت.

در عین حال خداوند، هم به ما همّت و پشتكار داده بود و هم تدریجاً اسباب موفقیّت و توسعه زندگی را خودش فراهم كرد.

با بهرهگیری از محضر اساتیدی چون مرحوم آیه اللّه حاج عالم آیه‌اللّهی و مرحوم آیه‌اللّه حاج شیخ محمد علی موحّد ـ كه مدرسه آقا بابا خان را اداره میكرد ـ كم كم دو جلد لمعه، معالم و قوانین را تمام كردم و با انتقال به مدرسه هاشمیّه شیراز ـ كه متأسّفانه اینك در حال انهدام است ـ نزد مرحوم آیه‌اللّه حاج میرزا علی اكبر ارسنجانی كه مدرّس و سرپرست مدرسه مزبور بود به تحصیلاتم ادامه دادم و پس از كودتای 28 مردادماه 1332 با مرحوم آیه‌اللّه حاج سیّد نور الدّین حسینی كه سرپرستی مدرسه خان شیراز را بر عهده داشت و این حقیر چند ماهی در آن مدرسه اقامت داشتم، آشنا شدم و در جلسات درس تفسیر وی كه رونق خاصّی داشت، حضور یافتم. این آشنایی منشأ تحوّل روحی من بود. او مجتهد و مرجعی سیاستمدار بود و عملاً پیوند دین و سیاست را تجربه میكرد. در ماجراهای سیاسی فعّال بود. در اعدام نوّاب صفوی و یارانش در جلسات درس و منبرها زبان به اعتراض گشود. با بهائیت شیراز ـ با وجود سیاست مماشات رژیم ـ درگیر شد و شخصاً دستور تخریب خطیره القدس را كه در خیابان احمدی شیراز بود، صادر كرد و خود بر این كار ناظر بود و افسری كه برای مقابله آمده بود، مجروح گردید، شاید سال 1333 شمسی بود كه به پیشنهاد و اصرار آن مرحوم، اینجانب لباس روحانیّت پوشیدم. او در سال 1335 شمسی در روز ولادت امیرالمؤمنین علی(ع) زندگی را بدرود گفت و چون مرگش غیر مترقّبه بود، همه گفتند: توطئه‌ای در كار بوده است. فقدان او در من تأثیر دردناكی داشت و در رثایش اشعاری سرودم.

در اینجا باید یادی هم از مرحوم آیه‌اللّه حاج شیخ ابوالحسن حدایق، مدرّس و سرپرست مدرسه منصوریّه شیراز كنم كه در زهد و پارسایی و اخلاص، شهره آفاق بود و اینجانب مدّت كوتاهی در درس رسائل ایشان حضور یافتم و از انفاس قدسیّه ایشان بهرهها گرفتم.

پس از رحلت مرحوم آیه‌اللّه حاج سیّد نورالدّین، تصمیم گرفتم كه از محضر مرحوم آیه‌اللّه حاج شیخ بهاءالدّین محلاّ تی بهره مند شوم. درس خارج اصول ایشان و درس نزدیك به خارج مكاسب ایشان كه صبح و عصر برگزار میشد و درس تفسیر ایشان كه مدّت كوتاهی ادامه یافت، برای من بسیار ارزنده و آموزنده بود. او نیز روحانی متین و موقّر و سیاستمداری بود. او از شا گردان برجسته آقا ضیاء عراقی و خود از مراجع تقلید بود. او درایت، متانت، فقاهت، سیاست و اخلاق را به هم آمیخته بودو در تهذیب و تربیت نفوس، ید طولایی داشت.

در اینجا ناگزیرم از استاد كفایه خود مرحوم آیه‌اللّه حاج شیخ محمود شریعت زرقانی هم یاد كنم. درس اصول او در خانه، گویی حوزه پربار نجف را به شیراز آورده بود. زمانی كه در قم قسمتی از درس كفایه مرحوم آیه اللّه سلطانی طباطبائی را درك كردم، به حق شهادت دادم كه شریعت از سلطانی چیزی كم ندارد. جز اینكه سلطانی در حوزه بزرگی چون حوزه قم تدریس میكرد و او در حوزه كوچكی چون حوزه شیراز.

از تحصیلات كلاسیك هم گزارشی بدهم. من علاقه داشتم كه از علوم روز بیگانه نباشم و حتماً مدرك تحصیلی بگیرم. از این رو، پس از گذراندن امتحانات متفرّقه ششم ابتدایی در سال 1333 شمسی طی سه سال پیاپی دروس دوره متوسّطه را به صورت داوطلب، امتحان دادم و در سال 1336 شمسی به اخذ دیپلم متوسّطه در رشته ادبیّات نایل شدم. آن سال ها انجام چنین كاری جرأت و جسارت میخواست. روحانیّت، به دلیل ضربه هایی كه از رژیم خورده بود، از این گونه كارها استقبال نمیكرد. برای همین من نتوانستم در مدرسه آقاباباخان ادامه تحصیل دهم، چرا كه مدرّس مدرسه مزبور، به شدّت مخالفت میكرد. با ورود به مدرسه خان و مدرسه هاشمیّه، این محدودیّت كم شد یا به صفر رسید. در سال 1335 شمسی كه امتحانات پنجم متوسّطه را میگذرانیدم، دو سه ماهی در محضر درس مرحوم آیه‌اللّه حاج سیّد نورالدّین حاضر نشدم. پس از پایان امتحانات، یك روز بعدازظهر به منزل ایشان رفتم. چند نفر از طلاّ ب هم حاضر بودند. او علّت غیبت مرا از درس جویا شد. من كه قدری بیمناك بودم، از دادن جواب صریح طفره رفتم و بهطور سربسته گفتم كه گرفتار بودم؛ ولی یكی از طلاّ ب مرا لو داد و گفت: درس جدید میخواند. حقیقتاً دچار اضطراب شدم. نمى‌دانستم چه واكنشی نشان مى‌دهد؛ ولی او زبان به تحسین گشود و گفت: زبان هم میخوانید؟ گفتم: آرى. گفت: بسیار خوب است. طلاّ ب و علمای آینده باید از علوم روز و زبان خارجی اطلاع داشته باشند. او با این سخن خود، شوق وافری در من نسبت به فراگیری علوم، ایجاد كرد.

به هر حال، تا سال 1338 شمسی در شیراز ماندم و از محضر علما و بزرگانی كه اكنون همه آنان در خاك آرمیده و به جوار رحمت حق شتافته‌اند، بهره بردم.

پدرم اهل فلسفه نبود؛ ولی بسیار علاقه به فلسفه داشت و همواره مرا تشویق میكرد كه فلسفه بخوانم. مرحوم آیه‌اللّه حاج سیّد نورالدّین شدیداً گرایش فلسفی داشت و در بحث های تفسیری كاملاً از فلسفه مایه میگذاشت. خودش میگفت: بهترین مفسّر كسی است كه ملل و نحل بداند. او خودش اظهار مى‌داشت كه بر اسفار حاشیه نوشته است. او فقیه، متكلّم، اصولى، مفسّر و فیلسوف و به قول خودش عالم ملل و نحل بود. میگفت: برای خواندن فلسفه از پدرش اجازه گرفته است. پدر به این شرط اجازه داده است كه او در فلسفه، مقلّد نباش